قدمهاي پاييز
رقص خاكستري دود
در پيچگاه برگ
از شيار قدمهاي پاييزي
برايم خاطره مي سازد
سالهاست
در رعد و برق چشمها
در گم شدن صدا
براي تو
انگار كم آورده ام
کاش می شد تورا بایک شاخه گل ببینم
اما این لقوه نمی گذارد
کاش عاشقت نمی شدم
تا این زبان الکن مجبور باشد بگوید
دو – دوس – تت – دا – دارم !
کاش می شد آن چند دقیقه که با من حرف می زدی
این سمعک لعنتی خرخر نمی کرد
کاش ... !
پاییز ١٣٨٨
از اين پس چند حرف دارم با شما :
من به دنبال پلاک
كفنم را به من برگردانید
زخمه می زنید بر زخمهایم
نوشداروی سهراب را به من برگردانيد
اندکی صبر
سحرم را به من برگردانید
جناغ سينه شكست
استخوانم را به من برگردانید
تار و پودم برای شما
کینه هایم را به من برگردانید
تمام نا تمام ام مال شما
نعره هايم را به من بر گردانيد
سوتک برایم نزنید
نی و نای ام را به من برگردانید
اين دريا طوفان موجهاست
موج سبز آرامشم را به من برگردانيد
درد جوانه
آن سان چه بلند اما لبدوخته
می خوانی
كه گلواژه هايت را
با خيزران كدامين شحنه
پرپر كرده اند
آنگاه حنجرهء سرخت
بر دوش كدامين خاك
چون گيسوی دختران طوفان پريشان ميكنی
هوائی از شرجه های جنوب
با من به كنكاش تو مي آيند
تانگاه باراني تو
دركوير خشك تبعيدی من بنشانی
ومن آواز فراموش شده را از لبدوخته تو برگيرم
مرثيه های تورا
كدامين مرثيه خوان اين قبيله محزون می خواند
كه عطش نگاه تبعيديم را
زخم ميزند
آه ان فريادها
آيا كدامين گوش ناشنوا را
آزرده كرده
به سان چلچله های زخمی
اين دام اند
مرثيه هاي تو داغ كدامين گلواژه های مرادارند
درد كدام جوانه را ...؟
مرثيه های تو
يادمان عريانی شعر من است.
آنگاه پوپكها طرحي ز طوفان را
ديريست در ميان آهنگ گامهای حادثه از ياد برده اند
كه گويی هنوز مردان تشنه ای ايثاررا
ازبرق نگاهشان بايد فهميد
وآوازمی دهد
هان سالي بغض كهنه ای تفنگ ات را
با تيرهای كينه عشق
آذين كن
سالی كه بوی غريبه ميدهد
سالی كه به اعتماد نمی توان حرمت گذاشت
......
آن سان چه بلند اما لبدوخته میخوانی
كه گويی نمك برزخم ديرين تو
می پاشند
كه در باورم نوشتی
روزی لب می گشايي....
سيروس ذكايي
در مدار سرطانی
رد پایی از بوسه های سرخ
بر جراحی کلمات
تا اظطراب دشت تشنه غم
از شعر آه پر هستم
صدایم کن
پشت صدایت چیزی شبیه شیشهء صدایم
می لرزاند
چون باد در بادیه های سرخ
این دشت ژنده پوش را
پژواکی خواهد شد
دشت با من است
صدا با من است
که این شعر
مصیبتنامه من است
که سیاهی این دشت را
با صدای تو می خوانم
خودكشي سايه ها
نور عشق ات را به تابان
سايه ها با هم مي جنگند
پس بي خيال شو
روي قلب من بنويس
عشق را
صلح را
من حالا كمي هواي تازه ميخواهم
براي جنگيدن سايه ها
نيز خودكشي مي كنند .
عنوان مطلب : نقد كتاب شعر
نويسنده : احمد فولادی طرقي
(( توفانی در گندمزار ))
اثر : سيروس ذكايی
اولين دفتر شعرهای آقای سيروس ذكايی توسط انتشارات امرود در شصت و دو صفحه منتشر شده است .
خصوصيات ظاهري دفتر شعر :
الف – قطع كتاب مناسب نيست – نه جيبي است و نه رقعي
ب – طرح روي جلد با عنوان كتاب هماهنگ نيست
پ – لوگو بسيار ساده و نا مناسب است و كلمه طوفان مي بايستي با «ت» نو شته مي شد نه با «ط»
ت – رنگ سفيد لوگو در زمينه تقريباً زرد يا خردلي خوب نيست ، اندازه لوگو هم كوچك است .
ث – كلاً طراحي روي جلد خوب نيست .
ج – اندازه حروف لوتوس دوازده كوچك است و فاصله خطوط كم به طوري كه نيمي از صفحات كتاب سفيد مانده است.
چ – شمارگان (( پانصد نسخه )) بسيار كم است (( هفتصد و پنجاه نسخه را وزارت ارشاد مي خرد )) اين كتاب ارزش آنرا داشت كه در چند هزار نسخه منتشر شود .
حال از اين خصوصيات ظاهري كتاب بگذريم با نيم نگاهي به كل كتاب در مييابيم كه اين دفتر شعر داراي ويژگي هايست كه به آن مي پردازم :
الف – زبان ، ب – عاطفه ، پ – تخيل
زبان شعرها در عين سادگي روان – فاخر و دلچسب و عاري از بازي زباني در عين حال لطيف و كاملاً شاعرانه است و به خوبي ارتباط برقرار مي كند . برداشتهاي شاعر كاملاً شخصي و شعرش سرشار از عاطفه است و اگر بپذيريم كه شعر يعني گره خوردگي عاطفه و تخيل ، شاعر به نحو چشمگيري در اين امر موفق بوده است به هر صورت عاطفه تخيل در شعر او جايگاهي ويژه و بسامد بالايي دارد
بيا ببين / شبيخون توفان را / درجان پناه آهو / ومرهمي باش / براي زخم هاي او كه تنها ست / گويي پاييز بلخ/ سال هاست / در عمق نگاه آهو خزيده است.
آيا اين آهو كه پاييز تلخ سالها ست در عمق نگاهش خزيده كسي به غير خود شاعر است با رنجي كه از بدو تولد داشته ؟ (( اشاره به معلوليت شاعر ))
تركيبات
مجموعه سرشار از تركيبات و فرازهاي زيبا ست كه در دريافت شعري او خوش نشسته
و بعد خاص به آن داده است و في الواقع تبديل به خصوصيات سبكي او شده است .
نرمينه هاي نور – قفل سكوت – صندلي هاي خالي از انسانيت - پنجره احساس –
جزيره سكوت – قاب خالي نگاه – امتداد بيداري – زخمي ترين فصل گمشده – عطر گيج ققنوس – ابرهاي گمشده .
صور خيال
نياز نيست بگرديم تا verse (( مصرع )) هاي خيال انگيز را در شعر سيروس ذكايي بيابيم ؛ شعر او سرشار است در همه اشعار صور خيال فراوان يافت مي شود.
ًًًًًًًًًًًً روحي كه بي جسم به كوهستان مي رود .
قفل سنگين قفس پرستوها كه گشوده مي شود .
اسطوره هاي مقدس كه در نگاه تو تفسير ميشوند .
بهار كه از درخت سپيدار بالا مي رود .
واصولاً مفاهيم انتزاعي در شعر او بسامد بالايي دارد .
تشخيص personification
در شعر او صنايع شعري و بازيهاي زباني خبري نيست ؛ لطيف و ساده ؛ روان و موجز و در واقع او از رواني مي تپد در نبض خويش ؛ در شعر او همه چيز زنده و پويا است و تشخيص يا personification به عنوان رمز و مركز زيباشناسي static در شعر او با بسامد بالا و جايگاه والايي دارد و از خصوصيات بارز سبكي او محسوب مي شود ؛ بدين سان است كه ...
روز پرشتاب از خيابان مي گريزد .
صداي پچ پچ شاپرك در گوش اقاقي پير محو ميشود .
عطر گيج شقايق زمين را ديوانه كرد .
مرگ سيگار مي كشد .
ابرها در گلويشان باران مي سرايند .
بهار از درخت سپيدار بالا مي رود .
خودكار از بي جوهري دست و پا مي زند .
حس آميزي synthesia
* خورشيد را فرياد مي كنم در گوش شب
* صندلي خالي از انسان
پارادوكس paradox
* من و تو ادعاي ما شدن داشتيم در دايره بي شعاع
* تو در سكوت هاي ممتد كودكي خاموش شدي
* و آرزوها تا فراسوي بي انتها پرواز كردند
مفاهيم غالب
بعضي از مفاهيم در شعر او غلبه دارند
بدبيني _
گاهي من به مرگ پشت پا مي زنم
گاهي مرگ به من
نمي دانم اين بازي كي تمام مي شود
***
غافل بوديم كه بازي تقدير / تير خلاص را در شقيقه ما شليك كرد
***
# مرگ سيگار مي كشد روي خرابه ها
واگن هاي دوزخي در ريلهاي سياه روان بودند
***
# سكوت شكسته شد و كودكي در خون خود غلتيد
نان
# نان بوي خون مي دهد
# تو از من ترانه هاي سبز سفيد سرخ مي خواهي
اما من به نان مي انديشم
اسطوره
واژه اسطوره در شعر او بسامد بالايي دارد
#
نيلوفران به دنبال آمدنت
شكوفا مي شوند
...
و اسطوره هاي مقدس
در نگاه تو تفسير مي شوند
#
اين دست
پيكر كدامين اسطوره را مي تراشند
***
زنداني زيبا ترين آه زمين ام
بانوي اساطيري
بيا و
شعرهاي گمشده ام را
با لبان آتشين زمزمه كن
***
#
شعر صلح و آزادي
پيچيد در تارهاي حنجره اش
مثل آوازي اساطيري
***
#
تو از من
ترانه هاي سبز ، سپيد ، سرخ ميخواهي
كه قافيه هايش را اساطير نامي ايران
عاشقانه تفسير كرده اند
انتظار
(( شعر آينه اي است كه نمي آيد « نزار قباني » ))
انتظار يكي از مهمترين مفهوم شعر او ست ، او منتظر است ، منتظر آمدني كه هرگز نمي آيد ، اما او كماكان انتظار ميكشد و اين انتظار لذت بخش همه دنياي او ست ، منتظر روزهاي بهتر و روشن تر بودن ، ...
# شايد روزهاي روشن تري در راه باشند
# مي آيي و با تمام دل شكستگان دست مي دهي
# نيلوفران به دنبال آمدنت شكوفا مي شوند
# تو رودابه وار آمدي
# حس مي كنم كسي خواهد آمد
# بانو اساطيري بيا و شعرهاي گمشده ام را
با لبان آتشين زمزمه كن
# تو می آيی و دلم را به دولت عشق می سپاری
# مسافر از آن سوی جاده می آيد تا روزی ابدی را ترسيم كند
***
او در آرزوی مدينه فاضله و خواب های كودكی است ، كودكی هايی بی رنج براي شاعری رنج كشيده !!
اما بنظر می آيد كه گاهی اوقات نوع تصاوير و گويش او با خورخه لويئزگارسيا شباهت پيدا می كند .
همچنين شايد لازم باشد او در رابطه با چيدن مصرع هاي خود تجديد نظر كند .
توفانی در گندمزار كتاب كوچكی است كه داستان های بزرگ احساس شاعرانه گوينده را بيان می كند .
مسئول كانون ادبی كتابخانه رسالت
احمد فولادی طرقي
نقدی بر مجموعهی « طوفانی در گندمزار» نگارش سیروس ذکایی نشر امرود 1387
امیر آزاده دل
آنچه در نگاه اول در این مجموعه به چشم میخورد زبان شعری شاعر است که از سنت شعری ما جدا و به زبان معیار روزگار ما نزدیکتر شده است و از شاعر این مجموعه شاعر امروز میسازد. اما این شاعر امروز مثل دیگر شاعران امروز نتوانسته است یک ساختار زیباشناسی منسجم برای شیوهی شعری خود پی ريزی كند. چون چنین ساختاری وجود ندارد، در بعضی از شعرها همان پرسش هميشگی را میتوان عنوان کرد: آیا این نثر است یا شعر؟ در حقیقت، شاعر این مجموعه در جدا کردن خود از بافت شعری گذشتگان قدم مهمی را برداشته است اما در این پرسش که چه تمهیداتی شعرش را از نثر جدا میکند مخاطب را در یک بلاتکلیفی میگذارد.
در شعر صفحهی 4 « ابرهای گمشده» در عبارت: «روح من مثل پلنگی تشنه آبیهاست» این آبی اگر در معنای آب باشد یک معنی و اگر به معنای رنگ آبی باشد یک معنای دیگر دارد که شاعر با این تمهید آن را به شعر نزدیک کرده است.
و یا در شعر صفحهی 11 باز میبینیم که شاعر خودش را به نادانی میزند تا ساختاری زیباشناسانه به شعر بدهد: «گاه مرگ به من پشت پا میزند گاه من به مرگ نمیدانم این بازی کی تمام میشود»
یا از حذف برای زیباسازی در این شعر کمک میگیرد: « زمین در خشکی ، ابر در کوه و من زندانی زیباترین آه زمینیام» یعنی خشکی در زمین زندانی است و کوه در ابر زندانی است و من در شعرهای گم شده زندانی هستم و بانوی اساطیری در آتش زندانی است و در حقیقت شاعر با آفریدن تصویری زیبا خالق زیبایی شده است.
در بعضی از شعرها تصویرها کشش و زیبایی را ندارند و شعر ناتمام است یا اتفاقها به درستی نمیافتند. شعر صفحهی 27 « دفترچه خاطرات» این گونه شروع میشود: « در روی دفترچه خاطراتم روی آخرین برگ زرد نوشت تمام خوابهای تو تعبیر شد» با نوشتن این جمله ، تمام خوابهای شاعر تعبیر میشود و آنها به هم میرسند دفترش به باغی سبز و پر از شکوفه تبدیل میشود و کمی بعد نغمهی پرندگان گوش را پر میکند، در این قسمت آخر که صحبت کردن معشوق به نغمهی پرندگان تشبیه شده است، میبینیم که زیاد هم زیبا نیست يا اگر زيبا باشد تكراری است برای همین این شعر ناتمام است. تصویرها کشش لازم را ندارند یعنی چون شاعر از جایگزینی استفاده کرده است که قبلن زیاد استفاده شده است. میبینیم كه مخاطب میخواهد ادامهی شعر را بشنود او منتظر اتفاقی است كه نمیآفتد. در بعضی از موارد واژهها از انرژی شاعرانه پر نشدهاند و در سطح یک دیالوگ ساده ماندهاند، هرچند تم خوبی دارند. مثلن در شعر « پرستو» صفحهی 29 : «و آرزوهای ما مثل پرستو تا فراسوی بیانتها پرواز کردند» شاعر باید تمهیداتی دیگر را ضمیمه میکرد تا اندکی از زبان معیار فاصله بگیرد شعر « ساده» نیز دچار همین اشكال است
شاعر به عشق مینگرد و او را ارج مینهد اما آیا این ارج نهادن برای مخاطب نیز به اندازهی شاعر است. به گمان من این گونه نیست. چون در شعر « سفر» این مخاطب منتظر بقیهی داستان است ولی گویی شاعر کارش تمام است: « پدرم برایم دست تکان داد مادرم پشت سرم آب پاشید من راهی سرزمین عشق شدم» هرچند که این کاری کارستان است من هم با شاعر همعقیدهام که این کار یک کار قهرمانانه است و دیگر کسی از این کارهای قهرمانانه نمیکند اما مخاطب با اینها راضی نمیشود و منتظر بقیهی داستان است که از نظر شاعر این گونه نیست.
یکی از شعرهای موفق این مجموعه « سکوت دریا» است: « آشفتگی درون مثل باد و دریاست و اما نگاه گوشزد میکند که پریان خوابند» به قول ایرج میرزا که میگوید: « عاشقان را همه گر آب برد خوب رويان همه را خواب برد»
شعر « سیگار» نیز از یک ناتمامی رنج میبرد. یعنی شعر دقیقن با یک شروع موفقیتآمیز آغاز میشود اما این عاشق گویی میخواهد به خواب دیدن معشوق بسنده کند. هرچند این مجموعهی شعر از غلوهای معمول در شعر ایران عاری است و خواننده را از آنغلوهای غير معمول جدا میكند و این یک نکته مثبت است اما کافی نیست، شاعر میتواند بدون اغراق و غلو، آفرینندهی زیبایی باشد. مثلن شاعر با آوردن «کافیست که حتا تو را توی خواب هم نبینم» آن را به شعر نزدیکتر میکرد یعنی شعر به این صورت میشد: سیگار/ آواز/ گیتار/ گارسیا لورکا/ رقص/ دود/ خمیازه/ کافیست/ که حتا تو را توی خواب هم نبینم، به یک ساختار دو معنایی در انتهای شعر میرسید.
در شعر « فردا دیوار» صفحهی 48 تا سطر آخر با شاعر پیش میرویم اما سطر آخر به آسانی شعر را تمام میکند. چیزی قابل حدس در حد یک جملهی معمولی ما به دنبال جملهای شاعرانهتر هستیم. مثلن: رهایی ما مرگ دیوار نیست با دیوار است.
در شعرهای بعدی نیز توصیفهای شاعرانهي زیبا میبینیم ولی به قول نیما شعر فقط توصیف نیست. آنچه این توصیفهای زیبا کم دارد تجربههای شاعر است که باید به این توصیفها اضافه شود و شعر را از نثر جدا کند. به عنوان مثال در شعر « گهواره» صفحهی54 اين اتفاق افتاده است: « سکوت گهواره شکسته شد/ و کودک/ در خون خود غلتید/ بیرحمی/ تنها حرفی است/ که گلوله میتواند بزند» عبارت «بیرحمی تنها حرفی است که گلوله میتواند بزند» تجربهی شاعر است که به این واژهها رنگ و بوی شعر را داده است. ما چیزی را میبینیم که در جای دیگر نمیبینیم و به آگاهی ما اضافه شده است در مجموع ما با شاعری سر و كار داريم كه كارش را جدی میگيرد استفاده نكردن از زبان سوخته و روابط واژگانی سوخته نكتهی قوت اوست و در تلاش است به ساختاری زيباشناسانه برای شعرش دست پيدا كند
به نام خدا
(( كانون ادبی فرهنگسرای انديشه برگزار ميكند ))
نقد كتاب طوفانی در گندمزار
دفتر شعر سيروس ذكايی
من دچار "هنوزم":
یک جنون مزمن
که زمان می گذرد
ولی زمانه نه.
من دچار هنوزم
هنوز پشت پنجره می ایستم
هنوز ماه را جستجو می کنم
هنوز گریه می کنم
هنوز عاشقم
هنوز...
شعر از محسن پورهاجریان


